چرا حزب الله با توافق واشنگتن مخالف است؟
خبرگزاری مهر، گروه بین الملل: مخالفت بنیادین حزبالله لبنان با توافقات و طرحهای ارائهشده از سوی محور آمریکا و رژیم صهیونیستی، ریشه در یک درهمتنیدگی پیچیده از تجربیات تاریخی و واقعیتهای میدانی و سیاسی در زمان حاضر دارد. در بررسی علل تاریخی این رویکرد تقابلی، مقاومت به تجربه تلخ سه جنگ ویرانگر و دههها اشغالگری و جنایات مستمر اشاره میکند. تجربیاتی که هرگونه بستر اعتماد به تضمینهای طرف مقابل مبنی بر احترام به حاکمیت ملی و تمامیت ارضی لبنان را به طور کامل از میان برده است.
از منظر تاریخی، فقدان ظرفیتهای دفاعی لازم در ارتش لبنان، تسلیحات مقاومت را به عنوان تنها ضامن امنیت، بهویژه برای ساکنان جنوب این کشور، تثبیت کرده است. اما در زمان حاضر، مخالفت حزبالله ابعاد جدیدتر و ساختاریافتهتری به خود گرفته است. به گونهای که این توافق به عنوان یک «تله راهبردی» و پروژهای برای خلع سلاح ارزیابی میشود که هدف آن نابودی هسته مرکزی معادله بازدارندگی است.
علاوه بر این، در بعد سیاسی و حقوقی، مقاومت با اشاره به فقدان مشروعیت قانون اساسی، هرگونه مذاکره مستقیم و اعطای امتیاز را غیرقانونی و زمینهساز شکافهای عمیق داخلی میداند. ترکیب این مؤلفههای گذشته و حال، حزبالله را به این نتیجه رسانده است که پذیرش چنین شروطی، نهتنها به معنای تسلیم در برابر اشغالگری دشمن است، بلکه به انزوای مقاومت در جبهه داخلی و تداوم اشغال جنوب رودخانه لیتانی توسط رژیم صهیونیستی منجر خواهد شد. با این حال در ادامه این یادداشت سعی خواهیم کرد به علل مخالف حزب الله نسبت به مفاد این تفاهم بپردازیم
«خط قرمز» خلع سلاح
حزبالله لبنان مخالفت بنیادین خود با این توافق را بر پایه تلاش محور آمریکا و رژیم صهیونیستی برای تحمیل «خلع سلاح» به عنوان پیششرط قطعی قلمداد میکند. از دید حزبالله، با توجه به ضعف مفرط ارتش لبنان در حوزههای هوایی، دریایی و زمینی، این تسلیحات صرفاً ابزاری نظامی نیستند، بلکه هسته مرکزی معادله بازدارندگی و تنها ضامن امنیت مردم، بهویژه ساکنان شیعه جنوب لبنان محسوب میشوند.
تجربه تلخ سه جنگ ویرانگر، اشغالگریهای پیشین و جنایات چهار دهه اخیر، هرگونه اعتماد به تضمینهای اسرائیل برای عقبنشینی و احترام به حاکمیت لبنان را از بین برده است. در واقع مقاومت بر این باور است که پذیرش خلع سلاح، سپر دفاعی کشور را نابود کرده و مسیر را برای اجرای بدون مانع پروژه توسعهطلبانه «اسرائیل بزرگ» از مبدأ لبنان هموار خواهد کرد.
مقاومت به مثابه نیروی سپر ملی
یکی دیگر از دلایل اصلی مخالفت حزبالله با توافق اولیه میان لبنان و اسرائیل، پیامدهای مخرب سیاسی، امنیتی و حقوقی این اقدام برای کشور است. حسن فضلالله تأکید میکند که مذاکره مستقیم با دشمن، ناقض ماده ۵۲ قانون اساسی لبنان است و دولت کنونی به دلیل فقدان مشروعیت قانون اساسی و میثاقی، حق لغو وضعیت دشمنی با اسرائیل یا واگذاری «امتیازات رایگان» به آن را ندارد.
از دیدگاه حزبالله این توافق که با هدف به شکست کشاندن «مسیر اسلامآباد» تدوین شده، نهتنها حاکمیت ملی لبنان را به شدت تضعیف کرده و به شکافهای خطرناک داخلی و حتی احتمال جنگ داخلی دامن میزند، بلکه به دلیل دربرداشتن شروطی نظیر تداوم اشغال جنوب لبنان تا زمان «خلع سلاح حزبالله» و ممانعت از بازگشت اهالی به خانههایشان، عملاً یک توافق از پیش مرده و هدیهای ویژه به دشمن به حساب میآید که مقاومت با تکیه بر قدرت میدانی خود هرگز اجازه اجرای آن را نخواهد داد.
صیانت از تمامیت ارضی و امنیت جنوب لبنان
علاوه بر این حزبالله این توافق را یک تله راهبردی میداند که در آن برخی دولتمردان لبنانی با ایفای نقش لبه دوم قیچی، با فشارهای خارجی همسو شدهاند تا مقاومت را در جبهه داخلی منزوی کنند.
توافقی که تلویحاً به اسرائیل حق میدهد تا زمان خلع سلاح حزبالله به اشغال جنوب رودخانه لیتانی و تبدیل آن به منطقه سوخته ادامه دهد، در تضاد مطلق با رسالت میهنی مقاومت است. از آنجا که دکترین نظامی رژیم صهیونیستی بر حفظ مناطق اشغالی به عنوان کمربند حائل استوار است و ارادهای برای خروج ندارد، حزبالله پذیرش چنین توافقی را رها کردن بدنه اجتماعی خود میداند؛ بنابراین صلاح را در ترجیح اتخاذ رویکردی تقابلی دانسته و معتقد است که افزایش تدریجی هزینههای امنیتی، اشغالگران را به خروج اجباری وادار میسازد.
بهره سخن
مخالفت قاطعانه با توافقات تحمیلی، مختصات ساختاری «محور مقاومت» را به عنوان بازیگری هوشمند و تعیینکننده در معادلات ژئوپلیتیک آشکار میسازد که نخستین ویژگی آن، نگاه هستیشناسانه و غیرقابلمذاکره به «قدرت سخت و بازدارندگی» به عنوان تنها سپر دفاعی در برابر پروژههای توسعهطلبانه است. این رویکردِ متکی بر توان نظامی، با پیوستگی ارگانیک و تعهدی خدشهناپذیر به بدنه اجتماعی گره خورده است؛ به گونهای که مقاومت هرگز به معادلاتی که به آوارگی پایگاه مردمیاش و تبدیل مناطق مسکونی جنوب به کمربند حائل یا «منطقه سوخته» بینجامد، تن نخواهد داد.
افزون بر این برخورداری از هوشمندی راهبردی و درک واقعبینانه از دکترین دشمن سبب میشود تا این محور به جای گرفتار شدن در تله توافقاتِ تفرقهافکن و امید بستن به تضمینهای شکننده بینالمللی، دکترین «فرسایش راهبردی» و «مقاومت فعال» را در میدان عمل پیادهسازی کند؛ راهبردی که با طی کردن روند تدریجی هزینههای امنیتی و نظامی، خروج اشغالگران از اراضی را از یک وعده مبهم دیپلماتیک به یک اجبار در میدان و عمل تبدیل میسازد.