زنگخطر گسترش چندشغلهشدن کمبازده ایرانیان / گرانی، اولویت مردم را از ارتقای «کیفیت» زندگی به تلاش برای «بقا» تغییر داده
به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین، در خیابانهای شهرهایی که قیمتها دیگر روی هیچ خط ثابتی حرکت نمیکنند و هر هفته با عددی تازه روبهرو میشوند، یک جمله بیش از هر آمار اقتصادی شنیده میشود: «چند شغل هم داریم ولی آخرش به هیچی نمیرسیم.» این جمله نه یک اغراق احساسی، بلکه خلاصه میدانی وضعیتی است که در آن تورم، ساختار زندگی روزمره، الگوی کار و حتی مفهوم زمان را تغییر داده است.
در فروردین ۱۴۰۵ بر اساس دادههای رسمی، نرخ تورم سالانه به حدود ۵۳.۷ درصد رسیده، تورم نقطهبهنقطه حدود ۷۳.۵ درصد ثبت شده و تورم ماهانه نزدیک به ۵ درصد بوده است؛ اعدادی که در سطح گزارش اقتصادی شاید صرفاً شاخص باشند، اما در سطح جامعه به معنای واقعی کاهش قدرت خرید، کوچک شدن سبد مصرف و فشار مستقیم بر معیشت خانوارها دیده میشوند.
در گفتوگوهای خیابانی مردم کمتر از درصدها حرف میزنند و بیشتر از تغییر سبک زندگی صحبت میکنند؛ تغییری که در آن یک حقوق ثابت دیگر پاسخگوی یک زندگی عادی نیست و همین موضوع، الگوی اشتغال را به شکل عمیق دگرگون کرده است.
در گذشته داشتن یک شغل به معنای نوعی ثبات نسبی اقتصادی بود، اما امروز در بخش بزرگی از جامعه، یک شغل تنها بخشی از هزینههای ماه را پوشش میدهد. همین شکاف میان درآمد و هزینه باعث شده پدیده چندشغله شدن از یک انتخاب اختیاری به یک اجبار گسترده تبدیل شود. کارمندانی که صبح تا عصر در ادارات یا شرکتها کار میکنند، شبها به رانندگی اینترنتی یا کارهای خدماتی روی میآورند. معلمانی که بعد از پایان کلاسهای رسمی، کلاس خصوصی برگزار میکنند. کارگران فنی که حتی در روزهای تعطیل نیز به دنبال کار اضافی هستند.
یک کارمند بخش خصوصی در گفتوگو با خبرآنلاین میگوید: «حقوقم تا ده روز اول ماه تموم میشه، بعدش فقط باید کار دوم و سوم داشته باشم که عقب نمونم.»
یک راننده اینترنتی هم میگوید: «صبح تا شب تو خیابونم، آخر ماه که حساب میکنم فقط میبینم خرجها صفر شده، چیزی اضافه نمیاد.» این روایتها در کنار هم نشان میدهد چندشغله شدن دیگر یک انتخاب نیست، بلکه تبدیل به سازوکار بقا شده است.
در سطح شهر، این تغییر به وضوح در رفتار اقتصادی مردم دیده میشود. فروشندگان از تغییر الگوی خرید مشتریها میگویند. مشتریهایی که قبلاً با یک سبد کامل از فروشگاه خارج میشدند، اکنون فقط اقلام ضروری را انتخاب میکنند. یک فروشنده مواد غذایی میگوید: «قدیما یک نفر میاومد همه چی میگرفت، الان همون آدم سه بار میاد ولی هر بار یه چیز کوچیک میبره.» در سوپرمارکتهای محلی، یک جمله تکراری شنیده میشود: «مردم بیشتر نگاه میکنن تا خرید کنن.» این تغییر رفتاری، نشانه مستقیم کاهش قدرت خرید است.
در بازار، یک مغازهدار دیگر میگوید: «قبلاً مشتری دنبال برند بود، الان دنبال قیمت روزه.» این جمله ساده نشان میدهد که اولویتها از کیفیت به بقا تغییر کرده است.
در بخش مسکن، فشار اقتصادی شکل شدیدتری به خود گرفته است. اجارهبها در بسیاری از شهرها به بخش عمده درآمد خانوار تبدیل شده و همین موضوع باعث جابهجاییهای مکرر، کاهش متراژ سکونت و انتقال به مناطق ارزانتر شده است. یک مستأجر میگوید: «هر سال اسبابکشی یعنی یه طبقه پایینتر زندگی کردن.»
در کنار فشار اقتصادی، نظرات مردمی بیانگر یک تغییر روانی هم هست.
یک دختر ۲۸ ساله که در دو شغل همزمان کار میکند میگوید: «ما دیگه برای پیشرفت کار نمیکنیم، فقط برای عقب نماندن کار میکنیم.» این جمله نشاندهنده تغییر هدف کار از رشد به بقاست.
یک معلم در گفتوگویی دیگر میگوید: «کلاس درس تموم میشه ولی کار من تموم نمیشه. بعدش باید دنبال درآمد دوم باشم. خستهایم ولی راه دیگهای نیست.»
یک کارگر ساختمانی هم روایت متفاوتی دارد: «قبلاً یه کار کافی بود، الان اگه دو تا کار نداشته باشی اصلاً نمیرسی به ماه آخر.»
این روایتها محدود به قشر خاصی نیست و در بخشهای مختلف جامعه تکرار میشود؛ از کارمندان گرفته تا کارگران و صاحبان مشاغل آزاد. نتیجه این وضعیت شکلگیری یک الگوی جدید کار است که در آن اشتغال دیگر به معنای ثبات نیست، بلکه به معنای تلاش دائمی است.
در کنار این، تغییر در مصرف روزمره نیز کاملاً مشهود است. یک شهروند در صف فروشگاه میگوید: «دیگه خرید ماهانه نداریم، خرید روزانه داریم چون پولش نمیرسه یکجا بخریم.» این تغییر نشاندهنده مدیریت لحظهای اقتصاد خانوار است.
در بخش حملونقل و خدمات شهری نیز همین وضعیت دیده میشود. یک راننده تاکسی میگوید: «ما بیشتر کار میکنیم ولی کمتر برمیداریم. کرایهها با خرجها نمیخونه.»
اقتصاددانها این وضعیت را ناشی از تورم بالا و مزمن میدانند؛ شرایطی که در آن افزایش قیمتها از رشد درآمدها پیشی میگیرد و در نتیجه قدرت خرید واقعی کاهش پیدا میکند. وقتی تورم سالانه بالای ۵۰ درصد و تورم نقطهای بالای ۷۰ درصد باشد، برنامهریزی مالی حتی در کوتاهمدت هم دشوار میشود.
در چنین شرایطی مفهوم پسانداز برای بسیاری از خانوادهها تقریباً از بین رفته است. یک شهروند میگوید: «پسانداز؟ ما فقط سعی میکنیم آخر ماه صفر نشیم.»
در نتیجه اقتصاد خانوار به سمت «اقتصاد بقا» حرکت کرده است؛ جایی که هدف نه پیشرفت بلکه حفظ وضعیت موجود است.
در کنار فشار اقتصادی، فشار روانی نیز افزایش یافته است. خستگی مزمن، کاهش زمان استراحت و نبود مرز بین کار و زندگی به یک تجربه مشترک تبدیل شده است. یک کارگر میگوید: «دیگه مرخصی هم معنی نداره، چون اگه کار نکنی پولی هم نیست.»
در سطح اجتماعی، این روند باعث شکلگیری یک طبقه جدید شده است؛ طبقهای که نه بیکار است و نه دارای ثبات اقتصادی، بلکه در وضعیت اشتغال مداوم با بازده محدود قرار دارد.
در نهایت، آنچه امروز در جامعه دیده میشود فقط افزایش قیمتها نیست، بلکه تغییر در ساختار زندگی است. ساختاری که در آن کار بیشتر لزوماً به زندگی بهتر منجر نمیشود و تلاش مضاعف تنها برای حفظ سطح قبلی زندگی کافی است. و در میان همه روایتها، یک جمله بیشتر از همه تکرار میشود: «روی چند شغل هستیم ولی آخرش به هیچی نمیرسیم.»
۲۲۳۲۲۴