همیشهمنتقدِ بیداد و سانسور/ ما درماندگان که چشمبهراهش بودیم را، چه میماند مگر اندوه؟/ یادداشت علی مسعودینیا در عزای بهرام بیضاییعلی مسعودینیا
چه غریب که یکی از ایرانیترین ایرانیان غریبانه در زادروزش چشم از جهان فرومیبندد در غربت. تو نگو هنرمندی گرامی، که تکهای سترگ و گرامی از فرهنگ ماست که چنین دور از خاک خویش ما را بدرود میگوید و ماندگانی که راندندش را چه میماند مگر شرم و ما درماندگان که چشمبهراهش بودیم را چه میماند مگر اندوه؟ بهرام بیضایی، یکی از ایرانیترین ایرانیان، مولفترین مولفان و هنرمندترین هنرمندان این آب و خاک رفت. او که بیش از نیم قرن از عمر خویش را در پژوهش ژرف زبان و اسطوره و تاریخ این سرزمین سپری کرد و پلی ساخت میان داشتههای پیشین و هنر امروز ایران و به پل بسنده نکرد؛ راهی ساخت، هر چند پیمودن این راه کار هر کسی نبود و دیدیم که وقتی کناره میگرفت کسی را یارای آن نبود که با همان بنیه و شکوه و مهارت راهش را پی بگیرد.
بیضایی را با آن سبک منحصربهفردش در نوشتن و اجرا و کارگردانی باید یکی از گفتمانسازترین و اصیلترین چهرههای هنر در تمامی ادوار هنر معاصر دانست. هنرمندی دانا و خوانده و جدی که دنبال نوشتن چند نمایشنامه و کارگردانی چند نمایش و فیلم نبود. میخواست با ابزار نوین پیوندی بزند به گذشتهی رویایی و طلایی و چیزی بر هنر معاصر ما بیفزاید. چیزی فراتر از معیارهای زیباییشناختی و سبک خاص فردی، که البته از آنها نیز غافل نبود. اما اصل حرفش انگار جایی بیرون از هنر و در قلب فلسفهی تاریخ معنا و طنین مییافت: جایی که از اعماق اسطوره و تاریخ، حکایتی را چنان پیش روی ما نقل میکرد که آکنده میشد از کنایت و عبرت. هر چند آنان که باید عبرت میگرفتند، نگرفتند و قلمش را شکستند و دست و پایش را بستند و باران تهمت و تکفیر به سمتش روانه کردند و تا آواره نشد آرام نگرفتند. اما کیست که نداند همیشه کار و رفتارش چه بزرگمنشانه و آموزنده و پاکیزه بود و حالا خودش نه فقط راوی اسطورهها، که اسطورهای شده که از یاد نخواهد رفت.
امشب داغدار اوییم و سوگ امان نمیدهد که مقالی مفصل بپردازیم در کرامات هنرش. اما هرگز از یاد نمیبریم که حتی یک اثر در میان آثارش نیست که خالی باشد از تعهد و تعقل. انگار این تعهد رسالتش بود در قبال زمانه و جامعهاش. تعهدی که دو سویه داشت: یک سویهی هنری و زیباییشناسانه و یک سویهی روشنفکرانه و اجتماعی. چنین بود که در کار نمایشنامهنویسی به زبان، فرمهای بومی نمایش و رجوع به متون کهن جان بخشید و دقیق و پروسواس به خلق آثاری پرداخت که بیاغراق بهترینهای تاریخ درام ایرانی هستند: «مرگ یزدگرد»، «کارنامهی بندار بیدخش»، «چهار صندوق»، «شب هزارویکم»، «سیاوشخوانی»، «پردهخانه» و چندین و چند اثر ماندگار دیگر. در عرصهی سینما همیشه خلاق و پیشرو بود. چه پیش از انقلاب که نئورئالیسم تکاندهندهاش را دیدیدم در «رگبار» و رئالیسم جادویی آکنده از لایههای معناییش را دیدیدم در «غریبه و مه» و «کلاغ» و «چریکهی تارا» و نمادگرایی تاریخیاش را دیدیدم در «مرگ یزدگرد» و چه پس از انقلاب که صریحتر و اجتماعیتر ساخت و «شاید وقتی دیگر» و «باشو غریبهی کوچک» و «مسافران» و «سگکشی» را ساخت که هر کدام اتفاقی بزرگ بود برای سینمای ایران. اتفاق که نه. تکانهای شبیه شوک احیاء. و مگر از یاد میرود آن سبک دشوار نمایشوارش در سینما؟ آن چیدمان نمادین شخصیتها و آن رمز و رازهای داستان و جسارتهای فرم و اجرا؟ آن تصنع تعمدی در میزانسن و هدایت دوربین و بازی گرفتن از هنرپیشهها که امضای کارش بود را مگر میتوان از یاد برد و جدی نگرفت؟
همیشه استوار و همیشه منتقد کژاندیشی و سانسور و بیداد، سکوت و بیکاری و حبس و تهدید و تبعید را به جان خرید تا کیش شخصیتش را آلوده نسازد و بدل شود به یکی از شریفترین چهرههای فرهنگ این کشور. گلایه میکرد اما تاب میآورد سال تا سال فیلم نساختن و نمایش اجرا نکردن را. نمیدانستند که چه فردوسیوار برای حفظ فرهنگ این میهن جان میگذارد و آن روزگار هم هنوز بسامد واژهی میهن چنین پرشمار و ورد زبان کردنش چنین سهل نبود و این بود که سنگ سر راهش میشدند. مدعیان دینداری با او خصومت میورزیدند. او که هنوز روایتش از واقعهی عاشورا در «روز واقعه» درخشانترین و عمیقترین و پرمغزترین فیلمنامهی مذهبی تاریخ سینمای ماست. هر بار نگذاشتند کار کند به روشی که خودش میخواست، چشمپوشی کرد و از راهی دیگر به تعهدش جامهی عمل پوشاند: با نوشتن، آموزش دادن، تدوین کردن، پژوهش.
بهرام بیضایی هنرمندی استثنایی بود و میراثی که برجای گذاشته به معنای واقعی کلمه جاودان خواهد بود. بعدها خواهیم دید که نام تمام بدخواهانش محو شده از دفتر تاریخ و نام او همچنان در بلندای فرهنگ این سرزمین خواهد درخشید.
۲۴۲۲۴۲